close
تبلیغات در اینترنت
داستان های روان شناسی
صفحه اصلی تبلیغات در مورا(مرکز مشاوره و روانشناسی ایران) ...

مترجم سايت

مترجم سايت

www.mo-ra.ir
تبلیغ ویژه روانشناسان و مشاوران
Title
نام مشاور:
زمینه کاری:
شرکت در سمینار
توضیحات بیشتر
برای ثبت آگهی در این بلوک با fathadfarokhi71@gmail.com تماس حاصل بفرمایید.باتشکر > .


تبلیغات شما
تبلیغات شما

کد اخبار

تلگرام
https://t.me/www_mo_ra_ir
موضوعات و زیرشاخه ها
  • مطالب مربوط به روان شناسی
  • مطالب مربوط به مشاوره
  • معرفی رشته های علوم تربیتی و روان شناسی
  • مشاوره کودکان استثنایی
  • مشاوره شغل
  • کتاب های pdf
  • مشاور کودک
  • مشاوره و مطالب مربوط به بانوان
  • اقایون و خانم ها
  • مشاوره درمورد خودارضایی
  • مشاوره ترک اعتیاد
  • مشاوره تحصیلی
  • مشاوره ویژه کنکوری ها
  • مشاوره نوجوان
  • مشاوره خانواده
  • مشاور ازدواج
  • معرفی و درمان خجالت و اضطراب اجتماعی
  • بلوغ جسمی و روحی در پسران
  • نمونه سوال دانشگاه پیام نور
  • آموزش مسائل جنسی و زناشوئی
  • يك كلام حرف حساب
  • درباره سایت
    وبسایت روانشناسی مورا
    مورا با هدف ترويج بحث هاي روانشناسي و مشاوره فعاليت خود را از سال 89 اغاز نموده و تا كنون جزو برترين سايت هاي مشاوره و روانشناسي فارسي زبان ميباشد.
    آمار سایت
    ● آمار مطالب کل مطالب : 2895 کل نظرات : 481 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 4 تعداد اعضا : 6003 ● آمار بازدید بازدید امروز : 549 بازدید دیروز : 1,266 بازدید کننده ارمزو : 33 بازدید کننده دیروز : 47 گوگل امروز : 0 گوگل دیروز : 4 بازدید هفته : 549 بازدید ماه : 20,152 بازدید سال : 30,405 بازدید کلی : 3,279,980 ● اطلاعات شما آی پی : 54.196.31.117 مروگر : سیستم عامل :
    آرشیو
    نویسندگان
    لینک ها
    نظرسنجی
    (یک کلام حرف حساب) را چگونه ارزیابی میکنید؟




    روان نامه هارا قورت بده

    فرهاد فرخي
    11:2
    بازدید :0 157

    داستان فقط به قورباغه ختم نمی‌شود، این روزها کتاب‌های روان‌شناسی به بازار آمده که به شما راه‌های قورت دادن خیلی از چیزها را با سرعت نور آموزش می‌دهد.

    «خوشبختی را قورت بده»، «بدبختی را قورت نده»، «محبت را در سه دقیقه میل کن»، «عشق را به میز شامت بیاور»، «نمک زندگی زناشویی را تنظیم کن» و ده‌ها عنوان کتاب دیگر به شما یاد می‌دهد چطور آینده‌تان را با این آثار درخشان علمی متحول کنید.

    فقط معلوم نیست چرا با وجود در دسترس بودن این منابع معتبر علمی، براساس آمارهای رسمی از هر سه ازدواج در تهران، یکی از این ازدواج‌ها به طلاق ختم می‌شود. لابد شاید زوج‌های جوان این کتاب‌ها را بخوبی قورت نداده‌اند یا مثلا لقمه‌اش خیلی سنگین و نفسگیر بوده و در میانه راه تاثیرگذاری در گلوگیر کرده است. شاید هم زوج‌ها لقمه را دور سرشان چرخانده‌اند و همین چرخش و پیچش ناخواسته باعث شده در نهایت لقمه سر پیچ گرفتار شود و به دهان نرسد، اما هر چه هست این کتاب‌های لقمه‌ای تا دلتان بخواهد مثل نقل و نبات می‌فروشد.

    از شبکه‌های هرمی گرفته تا بازار آهن شادآباد، کتاب‌های روان‌شناسانه دست به دست می‌چرخد و حتی شنیده شده است در بازار مسگرها به جای صدای آشنای «روزنامه... روزنامه»، فروشنده‌های دوره‌گرد به فروش کتاب‌های روان‌شناسی روی آورده‌اند و با طنین زیبایی صبح به صبح فریاد می‌زنند: «روان‌نامه... روان‌نامه».

    نحوه نامگذاری و نگارش این کتاب‌ها هم در نوع خودش هنری فروزنده است. برای نوشتن این کتاب‌ها در وهله اول باید نگاه کنید ببینید مشکلات فعلی جامعه چیست و بعد از این که فهرستی از این مشکلات را جمع کردید، در مرحله بعدی باید ببینید چطور می‌توانید در کوتاه‌ترین زمان، این مشکلات را در چشم خواننده، کوچک و خوار و خفیف کنید. البته هر چقدر زمان پیشنهادی شما برای رفع مشکلات کمتر باشد، قطعا کتاب شما بیشتر می‌فروشد.

    مثلا وقتی دیدید زوج‌های جوان با مشکل مسکن دست و پنجه نرم می‌کند، شما به عنوان یک نویسنده پرطرفدار باید عنوان کتابتان را بگذارید «خانه‌دار شدن در سه سوت» یا مثلا «خداحافظی 24 ساعته با اجاره‌نشینی».

    حالا اگر مبتدی باشید و مثلا اسم کتابتان را بگذارید «راه‌های علمی پس‌انداز برای خرید خانه» رسما از همین اول کار، قافیه را باخته‌اید. به هر حال این نکته مهم را هم فراموش نکنید که نوشتن روان‌نامه‌ها بیشتر از دیدن واقعیت‌های روزمره به تخیل قوی نیاز دارد و در صورتی که اهل خیالپردازی و حرف قشنگ زدن نیستید، بهتر است دنبال شغل دیگری بگردید و جماعت روان‌نامه‌نویس را به حال خودشان رها کنید.

    روانشناسي...اگر ممکنی را محال فرض کنیم

    فرهاد فرخي
    11:31
    بازدید :0 254

    روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یك آكواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آكواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.


    در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..


    ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.


    او براى شکارماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…


    پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

    اگر ممکنی را محال فرض کنیم برای اراده ی ما اون ممکن محال میگردد

    روانشناسي...غورباقه ناشنوا

    فرهاد فرخي
    11:11
    بازدید :0 233

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال جقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که : "دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد".
    دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائماً می گفتند که : "دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد". بالاخره یكی از قورباغه ها، تسلیم گفته های دیگر قورباغه شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
    اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: "مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟". معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

    روانشناسي...استخر

    فرهاد فرخي
    11:6
    بازدید :0 238

    مرد جوان مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میكرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را روشن كرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

    بخش مطالب روانشناسی عمومی...داستان آموزنده روبان آبی

    فرهاد فرخي
    9:34
    بازدید :0 449

    آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
    او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
    آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
    « من آدم تاثیرگذارى هستم.»
    سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
    آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
    یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
    مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
    رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
    مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
    آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
    «من آدم تاثیرگذارى هستم.»

    کل صفحات : 41 2 3 4 صفحه بعد
    ورود به سایت
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضویت
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آخرین مطالب ارسالی سایت
    مطالب محبوب
    کدهای اختصاصی
    تبلیغات شما
    محل تبلیغات شما با قیمت ارزان
    YOUR ADS